شعرنو- پیراهنی در باد
یک مجموعه برای کارهای فرهنگی ( شعر و داستان )
تو می آیی چنان دیوانه ها من مست و بی هوشم زبانم چوب خشکی می شود چون کوه خاموشم درختی در مسیر تند طوفانم که پا برجاست فقط زخم تبر مانده کمی بر شانه و دوشم سکوتم مثل زخمی این گلو را در قفس دارد کسی مرهم گذارد برگلو از زخم مدهوشم دوچشمت برکه ای ماند که آرامش بگیرد ماه به قدر تشنگی از برکه ی چشم تو می نوشم چنان گیجم که حتی از خودم هم بی خبر هستم ((کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم))1 1-بیتی از استاد علیرضا قزوه مجتبی اصغری فرزقی- مشهد مقد س بر بستر خاموشم تنها تو پرستاري در پيرُهنت پنهان صد مرهم بيماري در چشم تماشايت پيداست رواقي زرد انگار نشستي در ايوان ِ طلا كاري تا آمده اي پيشم رقصيد و زمان چرخيد لعنت به زمانها و آن ساعت ديواري يك لحظه نظر كردم آتش به تنم افتاد تا آب طلب كردم گفتي كه گرفتاري من درد ندارم تا هستي تو كنارم عشق بيمارنمي گويند آنرا تو پرستاري مجتبي اصغري فرزقي - مشهد ز روز حادثه بس زخم ها به تن دارم مباد قسمت كس حالتي كه من دارم يكي تكان بدهد ...اين درخت تنها را خيال لقمه ي چرب تبر شدن دارم چنان درخت كه بل القوه هيزم خيسيست ببين كه هيزم ِ آتش به پيرُهن دارم چنان كلاغ كه درگير با مترسك بود نظر به حالت مشكوك خويشتن دارم هميشه اين تن ِ عريان و زخم دارم را براي فاجعه آماده در كفن دارم مجتبي اصغري فرزقي- مشهد كمتر كسي مي شود در فضاي ادبيات نفس بكشد و اورا نشناسد ...... چند وقت پيش استاد سمندري دوتار نواز شهير تربت جام به رحمت خدا رفت و رفيق شفيق خود استاد ابراهيم شريف زاده را از هميشه تنها تر كرد كه در اين ايام اين عزيز حال و روز مناسب شان خودش را ندارم . حيف است اين گنجينه هاي هنر اصيل فوركلوريك ايران اين گونه مورد بي مهري قرار گيرندو در گوشه تنهايي خود بپوسند و طعمه ي خاك شوند. خاكي كه سيري ناپذير است.جالب اينكه استاد مهدي اخوان ثالث نواي دوتاراستاد سمندري و صداي استاد شريف زاده را مي شنود و متحير مي شود. استاد شريف زاده در بيشتر كشورهاي جهان برنامه اجرا نموده و نازكاي خيال سرزمين پري و اژدها را به ديگر بلاد رسانده است به طوري صداي استاد از شهر و ديار و ايالت خراسان بزرگ فرا تر رفته و از بركه صداي اين استاد فرهيختگان بيشماري در جهان جرعه نوشيده اند. هم اكنون استاد شريف زاده در شهر باخرز تربت جام به تنهايي امور گذرانده و خصّت كوير دامن گير او شده است.... اين غزل پيش كش استاد ابراهيم شريف زاده اين زمين از نفست مشرق باراني شد اي بنازم نفست را كه فراواني شد جانمازيست دو تاري كه سمندر دارد چه چه ِ حلق تو چاووش ِ مسلماني شد پهن مي شد لب شيرين تو اي خوش الحان هم نوا با دف و تنبور خراساني شد نعره چون شير زدي تا كه اذان مي گفتي شورشي بين ِ ملائك كه تو مي داني شد ما طلب از تو فقط مرهم چشمي داريم مثل يعقوب كه از يوسف زنداني شد ظاهراٌ ساكت و آرام نشستي لاكن پشت قد قامت ِ درياي تو طوفاني شد چند وقتيست كه در لحن تو آوايي نيست لب گشا بلبل باخرز كه طولاني شد!! مجتبي اصغري فرزقي -مشهد مقدس *** *** *** مجتبي اصغري فرزقي-مشهد معتبر مرقوم نموده اند را با این آدرس بخوانید http://irafta.com/showtranslate.aspx?id=75 یاعلی ناگزير خواهد آمد دست در كالبدم خواهد كرد و چيزي را با خود خواهد برد. مجتبي اصغري فرزقي - مشهد بي بي چرا آشفته اي خون بر جگر داري ؟ آتش گرفته در ولي پهلو به در داري ! در انتظاري ...چشم را از در نمي گيري مردان ِ مردي شير افكن در سفر داري ؟ قرآن بخوان زيرا صدايت باغ ِ پر ياسست زيبا صدايي چون اذان را در سحر داري خورشيد مي ماند براي آمدن بالا زيرا شما در سوگ محسن چشم تر داري . در خانه پنهان كن علي را مثل خورشيدي در كوفه تاريكيست ... بي بي جان خبر داري ؟ شمشيرها در كوفه با هم حرف ها دارند بي بي ِ باراني بگو آيا سپر داري ؟ ******* هر كس كه مقداري مصيبت ديده ...مي فهمد بي بي چرا آشفته اي ... خون بر جگر داري !! مجتبي اصغري فرزقي – مشهد مقدس در چشم هايت شعر داري ماه كنعاني بلبل به لكنت مي زند وقتي غزلخواني بالا بلندي دست ِ ماهم گاه كوتاهست خورشيد مي ماند براي پرتو افشاني يوسف كه زيبا نيست وقتي چهره بگشايي انگار خورشيدي نشسته روي پيشاني در گامهايت باغ هايي مي شكوفد سبز زيرا شما اولاد دريا...آب و باراني ما در كويري خشك... تنها با دهاني باز اميدِ مان اينست ...تا آبي بنوشاني تاريك شد وقتي كه رفتي ماه هم كوچيد بايد شما خورشيد را بر ما بتاباني با ياس ها هم نسبتي با گل كه خويشاوند حتي مسير باغ ها را خوب مي داني ما انتظارت را غروب جمعه ها داريم وقتي بيايي جشن مي گيريم و مهماني مجتبي اصغري فرزقي-مشهد مقدس ايميل : در قسمت شعر امروز ايران به آدرس http://www.piadero.ir/portal/index.php?do=post&id=599 درج شده است. به اين آدرس بخوانيد http://www.komeit.ir/chardahmasoom/emamzaman/ghazal/1520-jomeh تا چه در نظر افتد مثل کسی که به بدرقه ی مسافر راه دوری رفته باشد و لرزش مداوم شانه ها با صدای گریه در بوق قطار درامیزد. پیراهنم تنگ است و اگر دگمه اش را باز کنم مطمئنم چیزی از آن خواهد پرید. من همیشه دوری تورا پشت این عینک دودی پنهان می کنم. دوباره قطار سوت می کشد و دسته ای گنجشک از شانه ام می پرد. تو تا کمر از شیشه بیرون زده ای و دست هایت چون پرچمی درباد می رقصد من ذره ذره با قطار می روم و گنجشک ها دوباره بر شانه ام می نشینند. مجتبی اصغری فرزقی- مشهد شب از تمام سايه ها فرار مي كنم و بركه را به ماه واگذار مي كنم از اين حصار تنگ شب به راه مي زنم چو نور دل رها ز هر حصار مي كنم دوباره اين دل شكسته را سوار باد به شهر ِ آفِتاب رهسپار مي كنم زدست عقل سركشم خلاص مي شوم جنون و عشق را به خود دچار مي كنم تمام ثروتم كه جز دلي نمانده است همه فداي تار موي يار مي كنم غزل بهانه اي براي با تو بودنست به يمن توست ...صحبت از دو تار مي كنم تو حجّتِ هميشه روشني ... به اين دليل من از تمام سايه ها فرار مي كنم مجتبي اصغري فرزقي – مشهد لايق اين دل ديوانه دگر زنجير نيست غصه هاي مثل كوهش قابل تحرير نيست عاقلان در جمع خود انديشه مي بافند باز غافلن ...غافل كه اين دل قابل تدبير نيست حكم كردن عشق را با دل به زندان افكنند نيست اين هم چاره اش ...با شحنه و شبگير نيست تيغ مرهم نيست... دل را عشق و احسان مرهم است هرچه باشد...خوب مي دانم كه با شمشير نيست *** اعتراف از دل گرفتن تا بگويد درد خود سعي كرد اما بگفتا قابل تصوير نيست مجتبي اصغري فرزقي-مشهد مي آيي با عجله مثل وقتي كه باد به سرش مي زند مثل وقتي كه لت هاي پنجره در باد در به در است مي آيي و از دهانم مشتي كلمه را بر مي داري كه مثل مفرغ سرخ شده اند. و با من طوري رفتار مي كني كه با اسب هاي تركمن صحرا اما متاسفم كه نمي داني چيزي هستم از جنس فلز مجتبي اصغري فرزقي-مشهد غم با دل شاد ما کنار آمده است خورشید دوباره گلعذار آمده است درپاسخ من چرا جهان منقلبست می گفت پدر :پسر بهار آمده است مجتبی اصغری فرزقی-مشهد مقدس
سخن از استاد مسلم شعر و دانشمند بي بديل ادبيات شاعر گرانقدر محمد رضا شفيعي كدكني است.....
از مفاخر و ادباي معاصر كه هميشه با دلي پر سوز و چشمي گريان بر شعر و حوال و هوا و فضاي ادبيات كشوردر عرصه ادبيات به نقش خيال پرداخته و مشتاقانش را با اشعارش پذيراست اشعاري كه هر از چندگاه غوغايي به پا مي كند .....
شايد اگر اغراق نباشد كمتر كسي مي شود كه دل پرشور و سوز داشته باشد و شعر ( سفر به خير ) اين استاد را نشنيده باشد......شعري كه مرزهارا در نورديد و را به دلها برد....
استاد شفيعي كدكني متخلص يه ( م .سرشك)در 19/7/1318در روستاي كدكن تربت حيدريه چشم به جهان كشود.....علوم قديمه را نزد پدر فاضلش ميرزا محمد شفيعي كدكني فرا گرفت و از محضر حوزه نيز بي نصيب نبود و در محضر استاديد معتبري به جواب گويي درس پرداخت و هميشه و در همه مراحل ممتازبود.
به داشگاه مشهد رفت و تا مقطع ليسانس را در محضر استاديد بنام دانشگاه مشهد گذراند....پس از اخذ ليسانس براي ادامه تحصيل به دانشگاه تهران رفت و در محضر استاتيد فن زيادي از جمله استاد فروزانفر و ناتل خانلري و .......به خوشه چيني پرداخت و توشه ها بر گرفت......و با در جه دكترا از اين دانشگاه فارق التحصيل شد.....
ابتداي شاعري را با غزل شروع كرد و غزل مي سرود كه در سال 1344 مبادرت به انتشار كتابي به نام زمزمه ها كردو توانايي خود را در سرودن عزل و .....نشان داد.
بعد ازين شفيعي كدكني به قالب نيمايي رو آورد و شعر تغزل گونه را رها كرده و به سمت شعر اجتماعي و حماسي جديد مي رود...
در سال 1350 با انتشار كتاب ( در كوچه باغ نيشابور)نشان مي دهد كه به يك اصلوب و راه و روش مشخص در شعر دست يافته است.....
بعد از اين كتاب سه دفتر ديگر به زيور طبع آراست كه عبارت بودند از(مثل درخت در شب باران ) و( بوي جوي موليا) و ( از بودن و سرودن) كه در سال 1356 منتشر گرديد...
در سال 1367 آخرين اثر خود را به نام ( هزاره دو آهوي كوهي) را منتشر كرد.كه در آن به زبان تازه اي راه يافته و شاعر كشف و شهود خود را با آن زبان بيان مي كند.
استاد شفيعي كدكني نه تنها در حوزه شعر مبادرت به طبع آزمايي مي نمايد بلكه در حوزه ادبيات نيز داراي تاليفات گرانقيمتي مي باشد كه از آن جمله مي توان به ( صور خيال در شعر فارسي ) (موسيقي شعر) ( اسرار التوحيد) و دهها كتاب ديگر و مقالات متعددي كه در عرصه بين اللملي مثل يك گوهر درخشان مي درخشد....
در روزگار جديد و حال حاضر و با توجه به اوضاع آشفته آسمان ادبيات كشور ....و ظهور جريانهاي شعر خلق الساعه و بدون پشتوانه و جريانهاي شعري كاذب استاد را برآشفته و .....و به حرف در آورده است كه در همين راستا شعری از ايشان در پايان بحث تقديم حضورتان مي گردد.....
صد البته شنيدن و خواندن مجدد شعر(سفر به خير)خالي از لطف نيست و بعد آن باهم شعر دوم ايشان را خواهيم خواند
سفر به خير
- «به کجا چنين شتابان؟»
گَوَن از نسيم پرسيد.
- «دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟»
- «همه آرزويم، اما
چه کنم که بسته پايم....»
- «به کجا چنين شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سراين.»
- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»
********* ********* (2)
ای شعر پارسی ! که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریش خند
ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها!
زار و زبون،ذلیل و زمینگیر و مستمند
نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند
نه رقص واژه ها ،نه سماع خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبه رود هیرمند
یا رب چه بود آن که دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
فردوسی ات به صخره ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
ملاح چین،سروده سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده بران نیلگون پرند
روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
از شوق هر سروده حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ،از روم تا خجند
فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ،بر آتش نهی سپند
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمند
بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند
آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار «گاهان»وز روزگار «زند»
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمه شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
مجتبی اصغری فرزقی ( کیان)

یک شیلنگ مستعمل که آب از آن قطره قطره می آمد و آسفالت را خیس کرده بود کنار تاب افتاده بود. تاب داشت تکان میخورد. گمانم پیرمرد نگهبان رویش بود....شاید یک نفر دیگر
صدای کلاغها از ارتفاع درختان به گوش می رسید .گنجشکها در لابه لای برگها جست و خیز می کردند.گربه خپلی از گوشه آسایشگاه در حال عبور بود. هر یک از سالنها با رنگی شماره گذاری شده بود. یکی از سوله ها تازه ساز و شیک تر بود...
یک موتور یاماهای 100جاپنی که زنگ زده بود به دیوار کناری آسایشگاه تکیه داده بودند و معلوم بود که به مرور زمان به تحلیل رفته و تکه هایی از آن باز شده است.
پیرمرد نگهبان به سمت ما آمد . دخترم ترسید .از چوب دست او....پیرمردی با دماغی بزرگ و چهره ای آبله گون و چشم هایی به حدقه رفته و کلاهی دست باف چرکمرد ...
شیشه را پایین دادم .گفتم : سلام بابا جان
باهمان فصاحت که به خاطر کهولت سن به سراغ آدم می آید گفت: ماشینت را بزن اون ور...
با اینکه جای ماشینم خوب بود ولی همان جا گذاشتم که او گفت . خانمم مقاوت کرد ولی من این کار را کردم
حوض خالی بود و گنجشکی داشت از اندک موجود آب حوض تشنگی در می کرد. پنجره ها نرده های آهنی داشت که روی آن توری نصب بود. با رنگهای شاد درب و پنحره ها را رنگ کرده بودند. قرمز –سوسنی و بعضا نارنجی
پرستار کوتاه قدی که هیکلی پت و بهن داشت از داخل آسایگاه شماره سه بیرون آمد.سریع خودم را به او رساندو گفتم : خانم ببخشید شما لیلا سرخوش را که در این آسایشکاست می شناسید. گفت : بله برید آسایشگاه یک اطاق بیست تخت کنار پنحره .... در ضمن اگه بچه را نبرید بهتره ...هر چند محیط پاکیزه است ولی....گفتم : شما اینجا کار می کنید .....می خواستم سر حرف را باز کنم....گفت : ده ساله
یک پولیور مندرس کهنه که دست باف بود و معلوم بود از مریض هاست را روی دوشش انداخته بود تا سرما نخورد . یک خال گوشتی سیاه هم کنار دماغش بود که از جذابیت انداخته بودش . با آن ابروهای پهن و اصلاح نکرده اش معلوم بود که خانه مانده است.
گفتم : این آسایشگاه از چند سال به بالا را قبول میکند. گفت: از شصت و پنج – هفتاد به بالا را
گفتم : این سه تا ساختمون با هم فرق می کنند.
گفت: آره . این ساختمون شماره سه مریضان .اون یکی .ساختمون شماره دویه و مربوط به سالمندان سالم ولی بی کس و کاره .یک سالن است که همه گروهی کنارهم زندگی می کنند. اما ساختمون شماره یک مربوط به سالمندانیه که دستشون به دهنشون می رسه. اطاق اطاقه و هر اطاق دوتا تخت داره با تلویزیون و یخچال و حمام و دستشویی و یک پرستار ....
لهجه شهرستانی اش از پشت واجه ها پیدا بود که به کرمانج می زد ولی سعی می کرد تهرانی یشکند . که اتفاقا بعضی از واجه ها را خوب ادا می کرد.
دست زن یک کتری روحی بزرگ بود که در نوک آن چند شماطه چایی بیرون زده بود. از او خداحافظی کردم .از درب ورودی وارد ساختمان شماره یک شدیم. همان دم در پرستار گندمگونی آمد و گفت : لطفا دم پایی بپوشید. کف آسایشگاه با سرامیک های آجری رنگی فرش شده بود. روی دیوارها جمله هایی از بزرگان و بعضا اندرز نوشته شده بود. مثلا یک حمله اش خیلی به دلم نشست . روی یک تخته بیست در بیست ام دی اف سفید نوشته شده بود: امروز ما فردای شماست...
ایستگاه اطلاعات وسط یه کریدور بود که بخش را به دو نیمه تقسیم کرده بود. از همان پرستار پرسیدم : خانم لیلا سرخوش
بدون اینکه بگذارد جمله ام تمام شود گفت : انتهای سالن اطاق بیست...
لیلا سرخوش مادر مادر خانمم بود.پیرزنی جامانده از عهد قاجار که حالا جز پوست و استخوان چیزی از او نمانده بود. خانه سه طبقه خیابان فلسطینش را دادن اجاره و گذاشتنش آسایشگاه سالمند ان
خانمم اول وارد اطاق شد سریع برگشت وگفت : آقا مجتبی نیا تو.... دارن عوضش می کنند...
بر گشتم . روی صندلی های وسط بخش پیرزن و پیرمردی نشسته بودند.پیرزن یک سه پایه آلومنیومی که برای کمک به راه رفتن بود در دست داشت. پیرزن چاق بود. بیش از حد چاق . کوهی از چربی..... به زحمت نفس می کشید و از پشت عینک ته استکانی اش به دقت مرا وارسی و سلام می کرد. پیرمرد لاغر و آفتاب سوخته بود. با موهایی کاملا سفید و آب و شانه کرده به سمت بالا. کنارش نشستم و سلام کردم. دست داد. دستش را گرفتم . دستهای استخوانی اش مختصر بود به طوری که قسمت اندکی از دستم را پر کرد.سرد بود و بی روح. انگار خون نداشت....
گفتم : خوب بابا جان . حال شما خوبه
دست کرد پشت گوشش و درجه سمعکش را زیاد کرد و گفت: الحمد لله ....و بدون مقدمه ادامه داد: بابا جان هر کار می کنی فقط رندگی با عزت کن. پول و ساختمون و ماشین و ...بدرد نمی خوره. تا می تونی پیاده روی کن .گوشت نخور و تا می تونی سبزی بخور .....
انگار این جمله ها را در سینه اش داشت و به همه همین را می گفت . برای اینکه حال وهوا عوض شودگفتم: بابا جان اینجا خوبه
گفت: زندانه ...ولی با امکانات بیشتر .....این پرستارها با شما خوبن ...ما رو دعوا می کنند و اصلا ...
یک پیر زن لاغر استخوانی با موهایی کاملا سفید که قسمتی از آن حنایی شده بودند از اطاق بیرون زد و رو به پرستا ر گفت : ننه ...اذون گفتن.....
با اینکه ساعت سه بود پرستار گفت : بله مادر جان ...گفتن...
و پیرزن رفت به اطاقش ....پرستار رو کرد به من گفت: تا شب هزار بار می پرسه اذون دادن یانه ...ولی یک رکعت نمازم نمی خونه...
پیرمرد گفت: همین پرستارا فکر نمی کنن یه روزی مثل ما می شن . یه لیوان آب دست آدم نمی دن..
روی پیشخوان اطلاعات یک پارچ آب کریستالی نیمه پر با چند تا لیوان یک بار مصرف بود . پیر مرد ادامه داد همین دیشب یک نفر مرد .....
هزار بار گفت : آب ....آب .....آب....کسی به اون آب نداد.....
پرستار که در حال بردن سینی غذا بود به پیرمدر تشر زد وگفت : گو.ش نکنین آقا....اون کسی که دیشب فوت شد آلزایمر داشت و به علت کهولت سن رفت
هر دو دقیقه طلب آب می کرد و ما هر روز بیش از هفتاد بار به اون آب مدادیم ولی چون فراموش داشت دوباره طلب آب می کرد ما می دانستیم که او تشنه نیست بلکه ولع نسبت به آب داره .آخر فراموش می کرد همین چند دقیقه پیش آب خورده و این آب خوردن بیش از حد برای او مضر بود.ما آب می بردیم او کمی می خورد و بقیه اش را روی تختش خالی می کرد . می گفت می خواد دریا درست کنه و از این قبیل حرفها....
پرستار به ابروهایش گره انداخت و به پیرمرد اخم و تخم کرد رفت . همان طور که داشت وارد ابدارخانه می شد گفت : گوش به حرف های اون ندین ....اونم یه خورده آلزایمر داره....ولی کم....
پیر مرد گفت : بنده خدارا چند روز پیش از شمال آورده بودند . از دریا کنار . خانوادش می کفتن هی می خواسته بزنه به دریا....ای آخر کاری اورده بودنش پابوس امام رضا و بعد اینجا بستریش کردند...
چند شب صدای آب .....آبش امان همه را بریده بود.... تا اینکه این شبهای آخر صدای آب و آب می آمد ولی ضعیف تر ...
دم دمای صبح شب مرگش بود که صدای آب ....آبش ضیف و ضیف تر شد . پرستارها همه خواب بودند....می خواستم آب ببرم ولی ترسیدم ....ما که خواب نداریم آقا ......
در همین حین خانمم صدا زد . رفتم دیدن مادر بزرگش . نحیف شده بود. کنار تختش یک بسته ایزی لایف بود. با یک دسته گل رز زرد پجمرده ...تلویزیون داشت کارتون نشان می داد. فکر کنم شبکه داخلی بود.چون مجلس زنانه بود زیاد وای نستادم و خداحافظی کردم . از اطاق بیرون زدم. همان طور که از کنار پیرمرد داشتم می گذشتم گفت : بیا .......رفتم به طرفش .....گفت: بیا نزدیک تر ....گوشت را بیار....
خودم را به طرفش خم کردم .گفت : وقتی پزشک قانونی آمد برای تایید فوتش ....مسرانه از او علت مرگ را پرسیدم و او با زبان بی زبانی به من فهماند که علت مرگ تشنگی و عطش بوده .....
بدون هیچ حرفی از او دور شدم و فقط به احترام گفتم : خداحافظ حاج آقا....
از آسایشگاه بیرون آمدیم . به طرف ماشینم رفتیم......سایه خانمم روی برگهای خشک می دوید.
و هنوز از شلنگ مستعمل کنار تاب داشت فطره قطره آب می یخت و تاب تکان میخورد.....
مجتبي اصغري فرزقي - مشهد
| Design By : Mihantheme |

